خرید بک لینک
بچه بودم. هنوز به مدرسه نمیرفتم. آن روزها در خانه کوچکی زندگی میکردیم که دستشویی ما و همسایه شریکی بود! یعنی باید یک آفتابه به دست میگرفتیم و جلو در دستشویی میایستادیم. (اینم شد زندگی؟)کلی مدلهای سرفه و عطسه را در همان روزها و آن خانه کوچک یاد گرفتم. ماجراهای دستشویی شریکی بماند برای یک روز که حالش را داشتم؛ اما آن روزها در آن منطقه گرم سازمانی، همسایهای داشتیم که مرد جالبی بود.مردی که یک گله بزرگ گوسفند داشت. یک کامیون داشت و یک وانت با کلی بچه و دو تا زن. زن بزرگتر، زن جا افتادهای بود که قیافهای زمخت و مردانه داشت. شاید بخاطر همین قیافه «قیصر» صدایش میزدند. شاید هم واقعا اسمش در شناسنامه قیصر بود.خاله قیصر، زن خانه بود و مسئول زاییدن و بزرگ کردن بچه. زن دوم، زنی باریک اندام بود و جوان. او هم آن زمان یک دختر داشت؛ اما وظیفه این زن که «خاله اقدس» صدایش میزدیم، رانندگی با کامیون و کمک به همسر در امور رسیدگی به دامها، تعمیرات خودرو و ... بود. چند باری هم مرا سوار کامیون کرده و دور منطقه گردانده بود. زنی مهربان و جسور.چیزی که در عالم کودکی برایم سوال بود، این بود که چرا خاله قیصر و خاله اقدس همیشه روسری سرشان است. نکند کچل باشند. همیشه روسری بزرگی را به سر بسته و با چادر هم از کمر به پایینشان را سفت میکردند.چیزی که در بیشتر زنهای منطقه دیده بودم، همین بود. گاهی دلم میخواست بپرسم: خاله شما موقع خواب هم روسری سرتان میکنید؟ یا وقتی حمام میروید، با روسری چطوری موهایتان را میشویید؟ اصلا شما مو دارید؟سوالات عجیب و غربیی همیشه و همیشه در ذهنم بود؛ اما جرات پرسیدنش را نداشتم. در عالم کودکی دلم میخواست فقط یکبار خاله قیصر را بدون روسری ببینم؛ ولی خب قسمت ما نشد.اما عمو

برچسب: نویسنده: هلیا محبی تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 17:12

صفحه بندی